قـــاصــدك
آســمــان از آن تــوســت ــــ آن را طـلـب كن
چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟ چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟ ›› پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایي ‹‹ او به من گفت خزان من گشودم در را ... و خزانی در کار نبود! من نهالی ديدم با خيالاتی افسرده و هراسان از يورش ... از يک طايفه باد يک تبسم کردم ... و هوای سبزم را پاشيدم بر پيشانی او و دلش را بر مدارا دعوت کردم من به اوگفتم: خزان مثل يک اتراق است مثل يک لحظه درنگ ... در سايه پنجره ای رو به افق مثل يک بازدم است از دم يک تابستان...!!! باد هم پيغام است زرد هم زيبايی است ... و کسی بر در زد ــ گفتم کيست؟ ــ گفت خزان! و گشودم در را ... خزانی در کار نبود!!! من وجودی ديدم سرتاسر اميد ... سرتاسر عميق ...! ... من صدای قدمی ميشنوم ... که به در خواهد کوفت: ــ (بگشای بهار آمده است ... خويش را باور کن ... )» اين چه آئيني ؟ چه قانوني ؟ چه تدبيري است ؟ من ازاين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر من سرودي تازه ميخواهم . جنبشي شوري نشاني نغمه يي فريادهايي تازه مي جويم . من اميد تازه ميخواهم . افتخاري آسمان گير و بلندآوازه ميخواهم . آفتابم من كه يكجا ، يك زمان ساكت نمي مانم . جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست . موج بي تابم كه بر ساحل صدف هاي پري مي آورم همراه ... گردن من زيربار كهكشان هم خم نمي گردد . هوشنگ شفا ۳ چیز را بیاموز : به چشمانت بیاموز كه هر كسی ارزش نگاه ندارد . به دستانت بیاموز كه هردستي ارزش گرفتن ندارد . به دلت بیاموز كه هر عشقی ارزش پرورش ندارد . زلال كه باشي . . . ديگران سنگ هاي كف رودخانه ات را مي بينند ! بر مي دارند و نشانه مي گيرند درست سمت خودت ! در پايان اين زندگي ، از روي تعداد مداركي كه گرفته ايم ؛ مقدار مالي كه اندوخته ايم و كارهاي بزرگي كه به انجام رسانده ايم ، درباره ما قضاوت نخواهند كرد . بلكه از ما مي پرسند : آيا گرسنه اي را سير كردي ؟ برهنه اي را لباس پوشاندي ؟ و بي خانه اي را پناه بخشیدی ؟ گرسنه نه فقط لقمه اي نان ، كه گرسنه عشق ؛ برهنه نه فقط از تن پوش ، كه برهنه از عزت و احترام انساني و بي خانه اي نه فقط از خشت و گل ، كه بي خانمان به سبب طرد شدن و رانده شدن . «مـادر تـــرزا»
ســـــــال نــــــــو مــــــــبـــــــارک ![]()
ويراني ام را حس نكرد
روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟
کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .
مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !
نـــــوک پا ، نـــــوک پا دور شــــدی
از همیـــــن گوشــــه کنــــار
.
.
.
و امــــــــروز
بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد
تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را
ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم
مبــــــــــادا فکـــــرِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد .


| Design By : Mihantheme |


